تبليغاتX
خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار تا پيش از شناختن درست و كامل كسي با فكري مثبت يا منفي قضاوت نكنم..... خدايا ! به من زيستي عطا كن كه در لحظه ي مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ، حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بربيهودگي اش سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من خود انتخاب كنم ، اما آنچنان كه تو دوست داري. onUnload="window.alert('در این شلوغی پر دروغ برایم سکوت بیاور که هیچ فریادی نیست از آن رساتر! );"> عشق پنهان

سلام به همه ی دوستان عزیزم

یه دنیا شرمنده گی واسه ی اینکه نتونستم توی پست قبل جواب محبت شما عزیزان رو بدم امیدوارم به بزرگواری خودتون ما رو ببخشید به دلیل مشکلاتی که داریم نمی تونیم زیاد نت بیایم ولی امیدوارم بتونیم جبران کنیم و آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.

 

 

اشک


قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

 

آرزويم اين است:
نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد ...نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز... و به اندازه هر روز تو عاشق باشي... عاشق آنكه تو را
میخواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گرددو تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد...

+ نوشته شده توسط تارا و آرش در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:2 |
چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد

از واژه دو وجهي تكرار خسته ام

من بي رمق ترين نفس اين حوالي ام

از بودن مكرر بر دار خسته ام

من با عبور اين ثانيه ها خرد مي شوم 

از حمل اين جنازه هشيار خسته ام

 

+ نوشته شده توسط تارا و آرش در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 15:7 |

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني
و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب
بگي : گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده توسط تارا و آرش در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 2:7 |

 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش در گذر است .
کنجکا و شد و پرسید:ای ابلیس این طناب ها برای چیست ؟
جواب داد برای اسارت آدمیزاد.
طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس وسست ایمان و طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت وگفت:این ها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشته اند پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.
مرد گفت :طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت: اگر کمکم کنی تا این طناب های پاره را گره بزنم خطا ی تو را به حساب دیگران می گذارم.
مرد قبول کرد.ابلیس خنده کنان گفت: عجب با این ریسمان ها ی پاره هم میشود انسان هلایی چون تورا به بندگی گرفت!
«راستی! طناب ما کدام است؟!!!! »


طناب ما اعمال ماست

کاری نکنیم که روزی حتی خودمان هم باور نکنیم که داریم دروغ می گوییم آن هم به خودمان و کاری نکنیم که روزی به خدا هم دروغ بگوییم و ای کاش روزی مردم با صداقتی همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگویند.

+ نوشته شده توسط تارا و آرش در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 21:38 |

نامت چه بود؟ آدم

فرزند؟ من را نه مادري است نه پدر ،بنويس اول يتيم عالم خلقت

محل تولد ؟ بهشت پاك

اينك محل سكونت ؟ زمين پاك

آن چيست بر گرده نهاده اي ؟ امانت است

قدت ؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا ،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك

اعضاي خانواده  ؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك

روز تولدت ؟ در روز جمعه اي ، به گمانم كه روز عشق

رنگت ؟ اينك فقط سياه از شرم چنان گناه

چشمت ؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آنچنان وزين كه نشينم بر اين زمين

جنست ؟ نيمي مرا ز خاك ، نيم دگر خدا

شغلت ؟ در كار كشت اميدم به روي خاك

شاكي تو ؟ خدا

نام وكيل ؟ آن هم فقط خدا

جرمت ؟ يك سيب از درخت وسوسه

تنها همين ؟ همين

حكمت ؟ تبعيد در زمين

همدست در گناه ؟ حواي اشنا

ترسيده اي ؟ كمي

ز چه ؟ كه شوم من اسير خاك

آيا كسي به ملاقاتت آمده است ؟ بلي

كه ؟ گاهي فقط خدا

داري گلايه اي ؟ دگر گلايه نه ولي .....................

ولي كه چه ؟ حكمي چنين ، آنهم به يك گناه

دلتنگ گشته اي ؟ زياد

براي كه ؟ تنها فقط خدا

آورده اي سند ؟ بلي

چه ؟ دو قطره اشك

داري تو ضامني ؟ بلي

چه كس ؟ تنها كسم خدا

در آخرين دفاع ؟ مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا

 

+ نوشته شده توسط تارا و آرش در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 10:12 |
listen and silent are two words whit same alphabets and are very important

LISTEN and SILENT are two words with same alphabets 

and are very important for friendship

becouse only a friend can

listen to you even when you are silent    

 

+ نوشته شده توسط تارا و آرش در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 13:32 |
 

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

خاک کم آب شده .مثل کویری تشنه

شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد

باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

 

 

+ نوشته شده توسط تارا و آرش در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 12:59 |
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

سلام دوستان عزیزم امشب خبره بدی بهم دادند بهارخواهرگلم بیمارستان بستری شده بازم یک خواهشی از همتون دارم همون طوری که تارا رو با دعاهاتون به من برگردوندید این دفعه ازتون میخوام برای بهارم دعا کنید  براش دعا کنید تا حالش خوب بشه لازم نیست که بگم خانوادش الان چه حالی دارن ممنون از لطف همگی

+ نوشته شده توسط تارا و آرش در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 13:55 |

وقتي خدا بهت ميگه باشه همون چيزي را ميده كه تو ميخواي

وقتي ميگه نه ي چيز بهتر بهت ميده

و وقتي ميگه صبر كن در تدارك بهترين چيز براي توست

                                                                             پس صبر كن

 

 

 

+ نوشته شده توسط تارا و آرش در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 23:31 |

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته،  به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده،

که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد

پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل"
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

تارادوست دارم(آرش)

+ نوشته شده توسط تارا و آرش در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 11:14 |
خداوندا! ما را ببخش و بیامرز برای لحظه هایی که عطر حضور تو را احساس نکردیم، غافل شدیم و تباه گشتیم و باز برای معصومیت لحظه هایی که گمان می کردیم « تنها تورا می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم» اما بار دیگر از تو می خواهیم که دلهایمان را به نور ایمان مزیّن فرمايي و با تبسم مهربان نگاهت به جان های خاموشمان،معنایی از عشق و صداقت ببخشی. Play with the colors !-->